تبلیغات
khaterat - خاطره امروز 2 تیر ماه 1392
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ستاره جوون
نویسندگان
نظرسنجی
تیم محبوب شما؟






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
khaterat
یکشنبه 2 تیر 1392 :: نویسنده : ستاره جوون       
سلام دوستای گلم
امروزم صبح که پاشدم به وبلاگم یه سری زدم
 یکمی هم واسه کنکور خوندم چقد سخت بود
 مامانم و آجیم رفتن بازار من تنهایی تو خونه نشستم
مثل یه بچه خوب درسامو  خوندم
بدش مامانم گفت پاشو بریم کارت بزنیم
(فک نکینین مخوایم بریم دزدی نه بریم پول برداریم)
 بدش از خیابون رد شدیم رفتیم تو پارک جلو خونمون
یکمی نشستیم هوا خوب بود باد میومد خنک بود
بدش رفتم تو صف عابر بانک(برج که میشه کارمون میشه پول برداشتن موقع یارانه ها هم همش میرم کارت میزنیم ببینیم اومده یانه)
 بدش از شانس بد من کارت زدم می گه شبکه مشکل داره بد ضایع شدم به مامانم گفتم بریم عابر بانک پارک شهر تا نصفه های راه رفتیم
 مامانم هنگ کرد گفت برگردیم فک کنم دوره
باز برگشتیم همون جا باز واستادیم
 گفت این دفعه موجودی بگیر
منم اول پول گرفتم اومد بدش به مامانم گفتم
 این عابر بانکه با ما لجه
 رفتیم میوه خریدم بدش باز تو پارک نشستیم
خیالمون راحت بود که آجیم غذا می پزه
 بد زنگ زدم ببینم پخته نگو فرار کرده رفته بیرون
 بد سریع رفتیم خونه مامانم غذا درس کرد خوردیم
حالا هر چی به آجیم زنگ می زنینیم جواب نمیده
 مردیم از دل شوره بد از چن ساعت اومد گفت
 که رفته بوده سبزی پاک کنه
آخه پشت خونه ی ما هر ساله نیمه شعبان جشن میگیرن
و آش و شیرینی و شرب میدن
 تازه مداح هم میران خیلی شلوغ میشه از همه جا میان
بدش بد از ظهر با آجیم رفتیم بیرون تا واسه آجیم مانتو بخریم
 طرف پارک شهر شرب شیرینی می دادن
ما شهید پیاده شدیم رفتیم پاساژ قرض الحسنه یه مانتو دیدم فشنگ بود رفت آجیم پرو کنه
مگه این آجیم در می شد فروشنده هم کفری شده بود
 بالاخره بیرون اومد
 چون خوشش اوده بود هی خودشو تو آینه نگاه می کرده
دیگه واسه همین در نشد بدش من به شوخی گفتم
بیا بریم کفش تبریز واسم کفش بخریم بد اونم قبول کرد
رفتیم یه کفش فشنگ خریدیم تو را برگشت شیرینی می دادن
به به دانمارکی بود خوردیم بد برگشتیم
 توی پارک شهر از این پارچه هایی که روش نقاشی میکشن
آویزون کرده بودن تا بچه ها روش نقاشی کنن
بد اومدیم بنده خدافامیلمون خبر دادن فوت کرده
 قراره مامانم اینا فردا برن ختم فامیلمون خدابیامزتش
 دیگه فردا منو آجیم باید برین آش بخوریم
 بای تازه اینایی که نوشتم نصف خاطراتم بود
حوصلم سر رفت اینقد نوشتم باییییییییی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:58 ق.ظ
Thanks for your personal marvelous posting!
I truly enjoyed reading it, you might be a great author.I will always bookmark
your blog and may come back later in life.

I want to encourage one to continue your great posts,
have a nice day!
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:58 ب.ظ
If some one wishes to be updated with hottest technologies then he must be pay a visit this web page and
be up to date every day.
یکشنبه 8 مرداد 1396 01:02 ق.ظ
Hello, its fastidious paragraph on the topic of media print, we
all be familiar with media is a fantastic source of data.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر